تبليغاتX
یاداشت های دل ....
مجموعه ای از کلمات... آن زمان که در قالب جمله قرار می گیرند می توانند دنیایی بسازند پر از تو ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 18:57  توسط | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 18:50  توسط | 

شربتت را سر میکشی.مزه تلخی اش تمام وجودت را فرا میگیرد.لبخندی میزنی و شیشه را نگاه میکنی ساعت 10 شب است آرام چشمانت را می بندی شربت دارد اثر خودش را می گذارد.چه قدر شلوغ است اینجا.این قدر درهم برهم است.راستی اینجا کجاست تو میدانی؟ من کجا اینجا کجا.به نظر آشناست تو هم هستی؟ بگذار خوب نگاه کنم.... نه تونیستی. من دارم گیج میخورم من دارم میروم با چشمانی بسته من دارم تنها میروم. اصلا چرا من باید بروم.تو چرا نیستی من چرا ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 18:49  توسط | 

تو که نيستی ،فنجان چای هم با لبخند های من شيرين که نمی شود هيچ تلخی صندلی روبرويم هم می شود درد بی درمان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 18:48  توسط | 
می‌بینی مرا؟... همان که تنهای تنهاست... مثل همیشه... کفش‌ها را به گوشه‌ای انداخته و محو تماشای پایین رفتن قرص غمناک و سرخ رنگی است که تمام التهاب یک روز را با خودش می‌برد. همان که خودش را با سنگ ریزه‌های کنار جاده مشغول کرده است. هنوز امیدوارم... نه به اندازه صبح... به اندازه یک مژه بر هم زدن... به اندازه آن مقدار از خورشید که هنوز رخ در نقاب کوه نکشیده... شاید بیایی از پس آن درخت... آن بید مجنون که دید مرا به انتهای جاده کور کرده... بیایی با آن لبخندی که تصویرش همیشه با من است... لبخندت چقدر زیباست...
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 11:10  توسط | 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 0:0  توسط | 

....تمام نمكش اين است كه ننوشته باشم و فقط براي تو بنويسم.

تمام خوبي‌اش هم اين است كه اين نوشته بشود طولاني‌ترين نوشته‌ي اين وبلاگ،

از روز اول تا امروز و اين ترجيع بند بشود طولاني ترين شعر من،

و تو بشوي هميشگي‌ترين عشق!

راستش آنقدر دلم هواي نوشتن دارد كه اين حدود شب،

نشسته پاي كاغذ و واژه روي واژه، كلمه روي كلمه، ...

 

اين شعر، فقط براي آن است كه خودم بدانم چقدر دوستت دارم،

خودت و ديگران باشد براي فرصتي ديگر،

و شايد شعر كه نه، كتابي از شعر،

كه بشود ...

 

من، خيلي دوستت دارم،

به قدر همه‌ي شرمي كه تو توي چشم‌هايت مي‌ريزي،

وقتي از شوق خواستنت توي خيابان آواز مي‌خوانم،

و همه مي‌گويند:  هيس!

اما مي‌داني من ساكت بشو نيستم...

 

حكايت من از جنس سعدي و حافظ نيست. مجنون نيست، فرهاد نيست.

آخر تو ليلي‌تر از اين حرفهايي كه فقط عاشقت باشم...

 

من فقط گاهي قادرم به واژه بگويم، تا تو بداني كه اين اطراف چه خبر است،

و شايد مطلع بشوي كه من چقدر ممكن است ... راستش! ...

 

مي‌داني ... تمام نمك و شيريني زندگي به اين است كه ...

دوستت دارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 3:27  توسط | 

هی فاصله می افتد میان نوشته هایم؛ هی درنگ می کنم؛ که بعدی را باشی... که بشود که باشی... که بعدی بشود شوق نامه ی بودنت. هی سر می کنم با دل بی قراری هایم که ننویسم از دلتنگی، نگویم از چشم به راهی. تاب نمی آورد دلم. صبرش یک جایی لبریز می شود. و دست - عاقبت - می نویسد...
حرف تازه ای نیست... حکایت همان است که بود... تو و آرامش و زیبایی، من و دلسپردگی و بیقراری


حالا که دستم باز به نوشتن است؛  خودت بگو، چه بنویسم؟... از کجا بنویسم؟... از دستانت بگویم یا نازنین لبخندت را تصویر کنم؟... نگاهت را روی کاغذ بیاورم، یا چشمانت را نقاشی کنم؟... خودمانیم عشق من، «نوشتن» برای تو زیباست .......
آنقدر که به وصف نمی آیی... با کدام کلمه از تو بنویسم ؟ کدام واژه را روی کاغذ زندانی کنم که نگریزد؟ مانده ام مبهوت میان این همه عاشقانه هایی که برای تو کم اند... چطـور بنویسم؛... چقدر بنویسم؛... که اگر کسی، غـریبه ای، رهگذری، بارها و بارها و بارها واژه واژه عاشقانه هایت را ورق زد بتواند یک گوشه ای، فقـط ذره ای از تو را تصویر کند؟...
نگران دلم نیستم. کنار خاطرت جایش امن است.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 3:8  توسط | 
از تو که حرف می‌زنم
همه فعل‌هایم ماضی‌اند
حتی ماضی بعید
ماضی خیلی خیلی بعید
کمی نزدیک‌تر بنشین
دلم برای یک حال ساده تنگ شده است
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 12:9  توسط | 

مشغله های بی اندازه این روزهایم دلیل خوبی نیست برای دور ماندن از عاشقانه هایت ....

ببخش اگر که نبودم این روزها...اگر که فرصتی نشد تا نفسی تازه کنم در هوای عاشقانه هایت...اگر که ثانیه کم آوردم برای اینکه بگویم «دوستت دارم....
در این روزها که گذشت، که می گذرند؛ اگر چه وقت نبود تا حتی یک بار وقتی که از خانه خارج می شوم خودم را توی آینه ی جلوی در ببینم، اما تو هنوز هم توی لحظه لحظه هایم جریان داری. آنقدر که بعد از نمی دانم چند ساعت غرق توی این کارهایی ام که واجب شده اند این روزها؛ وقتی سرم را بالا می آورم، می بینمت که آنجا رو به روی من ایستاده ای و دلنوازانه لبخند می زنی، و من تمام واژه نامه ی خستگی را یکباره از یاد می برم. و ناخودآگاه لبخند می زنم. و جان تازه می گیرم به اشاره ی تبسم مهربانت...
دلم تنگ شده ست برای ساعت ها نشستن و خیره ماندن به تصویر زیبایت... دلم  می خواهد گاه تمام خستگی ها کنارت بنشینم و سرم را روی شانه ات بگذارم و تو دست مهربانی ات را روی صورتم بگذاری... خسته ام.... 

 دلم می خواهد تمام امروزها و دیروزها و فرداهای نیامده را مثل باری از روی دوشم زمین بگذارم، و فقط من بمانم و تو و رویای عاشقی...
مگر نه اینکه خدا هم عاشق بود که آفرید انسان را؟... عاشقی گناه است مگر؟... حالا که شیرین و فرهاد انگشت به دهانِ حیرت مانده اند از زیبایی و شکوه و غرورت؛ چرا بر من خُرده می گیرند عاشق بودنت را؟... وقتی که خدا هم حتی اینگونه عاشقانه و مهربانانه نگاهت می کند، من چطور دوستت نداشته باشم؟... چطور حرفی نزنم از دوست داشتنت؟!... برای بیان وسعت دوست داشتنت، واژه ای پیدا     نمی کنم؛ اما دوستت دارم ... بیشتر از تمام این جمله که بارها و بارها و بارها گفته ام برایت...

من، اینجا، میان این همه آشنای ناآشنا غریبم ... و خسته شدم از غربت تلخ روزهای نداشتنت... دلم تو را هم نفسی می خواهد... برای شب های این روزهای طولانی، که بشود خستگی هایم را کنارت جا بگذارم و روی شانه های نازنینت، جدای از تمام دنیا چشم برهم بگذارم و آرام بخوابم... برای روزهای این شب های تاریک، که یکباره بیایی و کنارم باستی و بگویی «کمک نمی خوای؟...» برای تمام این بعدازظهرهای دلگیر بی حادثه که با دو لیوان چای، کنار همان یاس هایی که حالا دیگر به شنیدن نامت شکوفه می کنند، بنشینی و بنشینم، و لبخند بزنی و لبخند بزنم، و تمام کارها و مشغله ها و دغـدغه ها را، برای چند دقیقه کوتاه حتی فراموش کنم... دلم تو را دادرسی می خواهد... هم نفسی می خواهد...
 کاش می دانستی که دوست داشتنت، با دلم چه می کند...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 0:43  توسط | 
 
JavaScript Codes

  RSS